سی نیوز-* با تشدید درگیریها در منطقه و ورود گلوگاههای حیاتی به متن جنگ، بار دیگر نام تنگه هرمز بهعنوان یکی از حساسترین نقاط اقتصاد جهانی در کانون توجه قرار گرفته است. اما آنچه تحولات اخیر را از دورههای پیشین متمایز میکند، صرفاً سطح تنش نیست؛ بلکه آشکار شدن یک واقعیت پنهان در معماری تجارت جهانی است: اینکه کنترل این آبراه، تنها به معنای مدیریت عبور کشتیها نیست، بلکه بهطور مستقیم به معنای کنترل جریان ارزش، زمان و هزینه در اقتصاد بینالملل است. در این چارچوب، کشورمان با اتکا به موقعیت جغرافیایی و اشراف عملیاتی خود بر این تنگه، در موقعیتی قرار گرفته که میتوان از آن بهعنوان دست برتر در معادلات ژئواکونومیک یاد کرد.
در روزهای ابتدایی جنگ، بسیاری از تحلیلها بر سناریوی «انسداد مسیر» متمرکز بودند؛ تصویری سادهسازیشده که گلوگاه را به یک نقطه جغرافیایی تقلیل میداد. اما با گذشت زمان، مشخص شد که اثر واقعی اختلال در هرمز، بسیار پیچیدهتر و عمیقتر از یک توقف فیزیکی است. بازار جهانی بهسرعت با موجی از بینظمی مواجه شد که نهتنها عبور کشتیها، بلکه کل زنجیره لجستیک برنامهریزی خطوط کشتیرانی تا تخلیه، انبارش و توزیع کالا را دچار اختلال کرد. این تحول یک نکته کلیدی را روشن ساخت: هرمز یک مسیر نیست؛ یک سیستم است.
در همین چارچوب نقش هابهای لجستیکی منطقهای بیش از پیش زیر ذرهبین قرار گرفت. بندر بندر جبلعلی که سالها بهعنوان ستون فقرات ترانشیپ منطقه شناخته میشود، در عمل نشان داد که وابستگی عمیقی به تداوم جریان عبور از هرمز دارد. این بندر، با وجود زیرساختهای پیشرفته و ظرفیتهای گسترده، زمانی کارآمد است که ورودی آن یعنی جریان پایدار کشتیها از هرمز بدون اختلال برقرار باشد. در غیر این صورت، حتی بزرگترین هابهای لجستیکی نیز با کاهش کارایی، تأخیر در عملیات و انباشت بار مواجه میشوند. به بیان دیگر، هاب بدون مسیر، معنای اقتصادی خود را از دست میدهد.
این واقعیت ادعاهایی را که در هفتههای اخیر درباره امکان «دور زدن تنگه هرمز» مطرح شده به چالش کشیده است. برخی بازیگران سیاسی از جمله بنیامین نتانیاهوجنایتکار تلاش کردهاند با اشاره به مسیرهای جایگزین اعم از بنادر دریای سرخ یا خطوط لوله انتقال انرژی تصویری از قابلیت جایگزینی این تنگه ارائه دهند. اما بررسی دقیقتر نشان میدهد که این ادعاها بیش از آنکه بر دادههای عملیاتی استوار باشند ریشه در ملاحظات سیاسی دارند. بنادر دریای سرخ، با وجود توسعههای اخیر، هنوز از نظر ظرفیت کانتینری، عمق عملیاتی، تجهیزات پیشرفته و اتصال به پسکرانههای صنعتی، فاصلهای معنادار با استانداردهای تثبیتشده در خلیج فارس دارند. از سوی دیگر، خطوط لوله نیز، هرچند در انتقال انرژی نقش دارند، اما نمیتوانند جایگزین کامل حملونقل دریایی در مقیاس گسترده شوند.
در عمل، آنچه رخ داده، نه جایگزینی مسیر، بلکه انتقال بحران از دریا به بندر بوده است. کشتیهایی که به مسیرهای جایگزین هدایت شدهاند، در مقاصدی پهلو گرفتهاند که توان جذب این حجم از ترافیک را ندارند. نتیجه، افزایش زمان انتظار، بالا رفتن هزینههای دموراژ، و اختلال در برنامههای تحویل کالا بوده است. این همان نقطهای است که شکاف میان «تصور سیاسی» و «واقعیت لجستیکی» بهوضوح نمایان میشود.
در این میان، واکنش بازار جهانی نیز قابل توجه است. شرکتهای کشتیرانی، بیمهگران و صاحبان کالا، بهجای تمرکز صرف بر مسیر، اکنون در حال بازتعریف مفهوم ریسک هستند. افزایش حق بیمه، تغییر مسیرهای حمل، و بازنگری در قراردادهای تحویل، همگی نشان میدهد که اثر اختلال در هرمز، بهصورت زنجیرهای در کل اقتصاد جهانی منتشر میشود. این یعنی هرمز به یک متغیر تعیینکننده در قیمت تمامشده کالاها تبدیل شده است.
در چنین شرایطی، موقعیت ایران از یک «بازیگر درگیر در بحران» به یک «مدیر گلوگاه» تغییر یافته است. اشراف جغرافیایی ایران بر تنگه، در کنار توانایی مدیریت تردد و تنظیم جریان عبور، این امکان را فراهم کرده که کشور نهتنها در برابر فشارها مقاومت کند، بلکه بهطور فعال در شکلدهی به معادلات جدید نقشآفرینی کند. توان تفکیک تردد، ایجاد محدودیت هدفمند و در عین حال حفظ جریان برای شرکای اقتصادی، ابزاری است که وزن کشورمان را در سطحی فراتر از یک بازیگر منطقهای قرار داده است.
در مقابل نشانههایی از سردرگمی و محدودیت در میان برخی بازیگران فرامنطقهای نیز قابل مشاهده است. ایالات متحده، با وجود حضور نظامی در منطقه، در عمل با این واقعیت مواجه شده که کنترل یک آبراه حیاتی، صرفاً با ابزار نظامی ممکن نیست و به درک عمیق از سازوکارهای لجستیکی نیاز دارد. از سوی دیگر اظهاراتی مانند آنچه از سوی نتانیاهو مطرح شده، بیش از آنکه راهکار عملی ارائه دهد بیانگر تلاش برای مدیریت افکار عمومی در شرایطی است که گزینههای واقعی محدود شدهاند. این وضعیت را میتوان بهنوعی استیصال در برابر پیچیدگیهای یک سیستم چندلایه تعبیر کرد.
در جمعبندی، تحولات اخیر نشان میدهد که تنگه هرمز از یک گلوگاه جغرافیایی فراتر رفته و به یک دارایی راهبردی در سطح اقتصاد جهانی تبدیل شده است. در این میان ایران با قرار گرفتن در موقعیت مدیریت این دارایی، توانسته است نقش خود را از یک بازیگر حاشیهای به یک متغیر تعیینکننده ارتقا دهد. این واقعیت نه صرفاً در سطح تحلیلهای سیاسی، بلکه در رفتار بازار، واکنش بازیگران اقتصادی و تغییر معادلات لجستیکی بهوضوح قابل مشاهده است.
بهعبارت دیگر اگر تا پیش از این، پرسش اصلی این بود که «هرمز چقدر مهم است»، اکنون پرسش کلیدیتر این است که:
چه کسی این گلوگاه را مدیریت میکندو این مدیریت چگونه میتواند معادلات اقتصاد جهانی را بازتعریف کند؟
نظرات بسته شده است، اما بازتاب و پینگ باز است.